? مالک نفس عمیقی کشید و گفت: یک روز کوفه، یک روز بصره، یک روز شام. آن از جنگ جمل، این هم از صفین و شام. 

مردم دسته دسته از ما جدا می شوند و به معاویه می پیوندند.

ای امیرمومنان، آیا وقت آن نرسیده است که شما نیز تدبیری بیندیدشید تا مردم از گرد شما پراکنده نشوند؟ 
? امیرالمومنین می شنید و چیزی نمی گفت. 
? مالک دوباره می گفت: می دانید چرا؟ چون نزد شما، پول دار و بی پول و آزاد و بنده و عرب و عجم یکی است. مردم تاب نمی آورند؛ تا به حال چنین چیزی ندیده بودند که سهم بزرگ و کوچک یکسان باشد.
? سرش را پایین انداخت و دوباره بلند کرد. نگاهی به علی انداخت. سرش را پایین آورد و با اضطراب گفت: مردم را نباید از دست داد؛ لشگریان، غنیمت می خواهند. امتیاز می خواهند….. باز حرفش را نیمه رها کرد. سرش را به این سو و آن سو گرداند.
? خواست بلند شود، اما باز طاقت نیاورد و گفت: پیروزی در گرو همراهی مردم است و همراهی مردم در گرو بذل و بخشش خلیفه. 
? همین هنگام، امیر المومنین سکوتش را شکست و گفت: ✨«و من در گرو عدالتم.»✨
? الامالی، شیخ طوسی، ص۳۱۳

موضوعات: حجاب  لینک ثابت


فرم در حال بارگذاری ...